دیکتاتور ورشکسته
به نام خداوندگاری که مرا از خدای خویش پس گرفت وبه خویشم پس داد...
در تکاپوی درون خویش و فارغ ز هیاهوی برون خویش... سنگینمو می نویسم می نویسمو شکرگزارم از برای قلمی که می نگارد کاغذی که می پذیرد اندیشه ای که می راند چشمانی خسته که این اراجیف را می خواند و سکوتی تلخ، که هیچ از برای پاسخ نمی داند... محمد صادق ممرآبادی هفدهم اسفند ماه ۸۹ شاهرود... محمد صادق ممرآبادی دی ماه ۸۹ ماه ها ساعت ها روزها،از پس آن چهره سرد شب ها صبر بایست مرا نوبتم خواهد شد همچنان دور فلک می گردد دوستی می آید دشمنی می گذرد سایه ای نقش به دیوار رجز می خاند ترس،افراشته بر قامت من می داند صبر بایست مرا نوبتم خواهد شد من در آن روز عزیز من در آن ظلمت شب تک و تنها و غریب آن چنانی که زمان را سپری می کردم رخت بر خواهم بست از همه رنگ و فریب تک و تنها و غریب نوبتم خواهد شد... محمد صادق ممرآبادی(۱۲ آبان ۱۳۸۹) شاهرود من خواب دیده ام که کسی میآید من خواب یک ستاره ی قرمز دیدهام و پلک چشمم هی میپرد و کفشهایم هی جفت میشوند و کور شوم اگر دروغ بگویم من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده ام کسی میآید کسی میآید کسی دیگر کسی بهتر کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست و مثل آن کسی است که باید باشد و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است و صورتش از صورت امام زمان هم روشنتر و از برادر سیدجواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد و از خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد و اسمش آنچنانکه مادر در اول نماز و در آخر نمازصدایش میکند یا قاضی القضات است یا حاجت الحاجات است و میتواند تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را با چشمهای بسته بخواند و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد و میتواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ، جنس نسیه بگیرد و میتواند کاری کند که لامپ "الله " که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود . دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود آخ .... چقدر روشنی خوبست چقدر روشنی خوبست و من چقدر دلم میخواهد که یحیی یک چارچرخه داشته باشد و یک چراغ زنبوری و من چقدر دلم میخواهد که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم و دور میدان محمدیه بچرخم آخ ..... چقدر دور میدان چرخیدن خوبست چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست چقدر باغ ملی رفتن خوبست چقدر سینمای فردین خوبست و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم میآید و من چقدر دلم میخواهد که گیس دختر سید جواد را بکشم چرا من اینهمه کوچک هستم که در خیابانها گم میشوم چرا پدر که اینهمه کوچک نیست و در خیابانها گم نمیشود کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ، روز آمدنش را جلو بیندازد و مردم محله کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونیست و آب حوضشان هم خونیست و تخت کفشهاشان هم خونیست چرا کاری نمیکنند چرا کاری نمیکنند چقدر آفتاب زمستان تنبل است من پله های یشت بام را جارو کرده ام و شیشه های پنجره را هم شستهام . چرا پدر فقط باید در خواب ، خواب ببیند من پله های یشت بام را جارو کرده ام و شیشه های پنجره را هم شسته ام . کسی میآید کسی میآید کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در صدایش با ماست کسی که آمدنش را نمیشود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است و روز به روز بزرگ میشود، بزرگ میشود کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ گلهای اطلسی کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید و سفره را میندازد و نان را قسمت میکند و پپسی را قسمت میکند و باغ ملی را قسمت میکند و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند و روز اسم نویسی را قسمت میکند و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند و سینمای فردین را قسمت میکند درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند و سهم ما را میدهد من خواب دیده ام ... "فروغ فرخزاد" ... روزي ميآيد، روزي كه روشني خورشيدش تاريكي قلب هاي از هم دورافتاده ي ما را در خود حل مي كند...روزي كه حتي عشق به تساوي تقسيم خواهد شد و ما بهم باز مي گرديم و آب و آيينه را بهم پيوند خواهيم زد... من کنون تنهایم بی کس و رسوایم هم نشینم با اشک نگهی بر همه عالم دارم که در آن یارانم جملگی بار شدند همه شان بر سر راهی دشوار که به آن زندگی صادق من می گویند بشکستند کمر زخمشان برد تب و تاب و توان از پایم آدمک تنهایم آدمک دریابم گرچه بیچارگی و جور زمان عشق،مستی،تب و تاب دل و جان سالها برده تو را از یادم من به تو بد کردم خویشتن می دانم... یادم آید که مرا می گفتی آدمک اشک مریز آدمک داد مخواه پشت کردند به تو همگی سر به گریبان دارند و نمی بینندت کو کجا هست کسی کاو پرسد که چرا گریانی؟ اشکها بر سر چیست؟ عالمش رقصان باد... سالها می گذرد من کنون خواندمت از پشت نقاب رویت و تو را می گویم جملگی عالم و آدم به فدای رویت عالمت رقصان باد!!! من کی ام؟ چرا به وجود آمدم؟ چرا با من مشورت نشد؟ آن که می گویند خالق آسمان ها و زمین است کیست؟ می خواهم او را ببینم... کشورم همان اتاقم و شهر من... نمی دانم شاید شهر من گوشه همان اتاق باشد سرد و تاریک و رخوت آور... و بی شک خانه من همان تن من است که مرا ستودن می خواند و سایه من همان من است که مرا به بودن می خواند!!! و تو آن نوری که مرا از پس خویش به پیش می رانی... پس حال ها بر من بتاب تا ز خویش دوری جویم!!! ((انسان تناقض است... عدالت تعجب.... و آزادی..... واه آزادی علامت سوالی بیش نیست(؟) )) زندگی بیداد است زندگی غمگین است زندگی معنی یک لایحه ی ننگین است که در آن انسانی، که در این ظلمت شب تافته ی بی مقدار داد از روز کند و سراغ از دل یاران گیرد متهم گشته و بی دل شده و مسکین است آری ای دوست حقیقت این است زندگی ننگین است!! بشنو ای همدم شب های پر از محنت من که توای محرم اسرار پر از بیدادم _ بشنو ای داد، ای عرش، ای فریادم من کنون همچو تن سوخته ی فرهادم که در این ظلم، در این فرش، در این سکوت شب و در این قهقهه ی توری ماهی گیران دل به دریا داده در پی شیرین است!! آری ای دوست حقیقت این است زندگی ننگین است!! دلم از غم خون است خون دل چرکین است بشنو ای دوست صدای دل این انسان را و ببین غمگین است که وجودش همه در زخم تلاطم زده ی بیداد است و سکوتش را بین که در این ظلمت شب و در این نوای پر ز وحشت ابلیسان خون دل خورده و د رحسرت یک فریاد است و ندایش این است زنده گی ننگین است
کسی که مثل هیچکس نیست ...
| :قالبساز: :بهاربیست: |

